html> داستان مستی و راستی وداستان حرف دل

روزی دخترکی درزمان های قدیم درشهری زندگی میکردکه پدرش اوراهرشب ازاجبارمیفروخت بعدازچندوقت دخترک ازخانه فرارکردو به پیش حاکم شهرپناه بردوحاکم ان شهرشیخ بودوقتی که دخترک ماجرارابرای حاکم تعریف کردحاکم به اوگفت تومیتوانی اینجابمانی ودرامان هستی دخترک شادشد ولی وقتی که شب شدحاکم عریان به اتاق دخترک امدوبه اوپیشنهاددادکه امشب راباهم بگذرانیم ولی دخترک ناراحن شدوبازهم فرارکردوبه داخل جنگل رفت تابه وسط جنگل رسید درانجا کلبه ای رادید جلورفت ودرانجا چندمردجوان ومست رادیداورفت پیش ساقی وماجرارابرایش تعریف کردساقی گفت باشه ماازتومراقبت میکنیم دخترک رفت ودراتاقی همینطورکه باخودش فکرمیکردکه پدرش برایش پدری نکرداونم ازحاکم محله چگونه به چندجوون مست اعتمادکنم که خوابش بردولی وقتی صبح بیدارشددیدکه همه ی مستان پتوهای خودراروی اوانداخته اندتا اوسردش نشودوساقی هم درحال مراقبت ازاوکه مستان به او صدمه نزند منجمدشده دخترک پیک راازدست ساقی گرفت ونوشیدوگفت:    

از قضا روزی روزی اگر حاکم این شهر شوم خون صدشیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیح و دعا خواهم کرد

 

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند که مستان از خدا بیخبرند

 

دستاشو مشت کرده بود. پرسیدم توی مشتت چیه ؟! گفت : خودت نگاه کن !!! دستاشو گرفتم و آروم باز کردم … توی دستاش چیزی نبود ! گفتم : چیزی نیست که ؟! دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت : نبود ولی حالا هست ! دستام گرم شد و اون لبخند زد( ♥)______ (♥)یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه … دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد … دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود : “اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”

دختر از دوستت دارم گفتن های هرشب پسر خسته شده بود... یک شب وقتی اس ام اس اومد بدون اینکه اونو بخونه موبایل رو گذاشت زیره بالشش و خوابید... صبح مادره پسره به دختره زنگ زد و گفت:پسرم مرد...دختر شوکه شد و با چشمه پر از اشک بلافاصله رفت سراغ اس ام اس شب گذشته... پسر نوشته بود:تصادف کردم با بدبختی خودمو رسوندم دره خونتون خواهش میکنم بیا پایین برای آخرین بار ببینمت... خیلی خیلی دوستت دارم



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 25 خرداد 1393برچسب:, | 2:56 | نويسنده : 0 |